خرید بک لینک

دلم برای کویر تنگ شده....

برای آسمونش...

برای ستاره های زیبا، پرنور و بی نظیرش...

تو سبدم دیگه هیچ ستاره ای نمونده.

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 12:09

ای که رفته با خود دلی شکسته بردی این چُنین به طوفان تنِ مرا سپردی ای که مُهرِ باطل زدی به دفترِ من بعدِ تو نیامد چه ها که بر سرِ من ای خدای عالم چگونه باورم شد آن که روزگاری پناه و یاورم شد سایه اَش نماند همیشه بر سرِ من زیرِ لب بخندد به مرگ و پرپرِ من رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته اَم رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پر شکسته اَم رفتی و نهادی چه آسان دلِ مرا به زیرِ پا رفتی و خیالت زمانی نمی کُند مرا رها ای به دل آشنا تا که هستم بیا وایِ من اگر نیایی اینم لینک دانلودش اینجا کلیک کنید .... رفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خوان

برچسب: رفتی و از رفتن تو,رفتی به درک,رفتی علی زند وکیلی,رفتی و رفتن تو,رفتی و آدمکارو جا گذاشتی,رفتی و نمیشوی فراموش,رفتی و اشک غم,رفتی و,رفتی به سلامت,رفتی و ندیدی, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 12:08

چند وقت پیش، تو یه سفر کوتاهی که با دوستان رفته بودم، یه خانمی برای خیرات شب جمعه انار آورده بود و به بقیه یه انار داد. فردا صبحش تو اتوبوس، نفس اماره ام مثل خیلی وقتای دیگه لجام گسیخت و هوس کردم که انارم رو همونجا تو اتوبوس بخورم. کار سختی بود ولی شدنی بود و عجیب هم چسبید. اونجا موقع خوردن انار بود که باز فکر من رفت به جاهای دیگه... به اینکه آدما تو زندگی واقعی شون هم دقیقا همینطور رفتار می کنن که در مورد انار خوردن رفتار می کنن. با اینکه خیلی ها رو می شناسم که انار خیلی دوست دارن و از خوردنش درست مثل من واقعا لذت میبرن ولی هیچ جا دیدید تو مهمونی انار بیارن

برچسب: انار,انارگل,انار سبز,انارستان,انارپرس,آنارشیسم,انارک,انار انار مرتضی,اناربیج,انار سمبل چیست, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 14:38

امشب برحسب تصادف و موقع خوردن شام، یه فیلم سینمایی که از تلویزیون پخش می شد رو دیدم. تو یه قسمتی از فیلم، دختربچه دلخور از زندگی و پدرش و مسایل حاشیه ای، رفت تو بغل مادرش. گریه می کرد و می گفت: " دلم نمیخواد اینطوری باشه..." . ناگهان فکر کردم این دقیقا همون حسیه که من دارم، همون حرفیه که من دارم. دلم میخواد برم تو آغوش خدا ، گریه کنم، زار بزنم و بهش بگم دلم نمیخواد اینطوری باشه دلم نمیخواد اینطوری باشه دلم نمیخواد اینطوری باشه دلم نمیخواد اینطوری باشه و فقط خدا درکم می کنه که منظور واقعی ام چیه، چرا خسته ام ، چرا دلخورم و ....

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 4:42

لباس هایم را ورق میزنم، هرکدام خاطره ای را به یادم می آورد. حرف هایی را... نگاه هایی را .... تعریف هایی را...

لباس هایم حالا، دردناک بر تنم می نشینند. خاطرات نشسته بر تار و پودشان، سنگینشان کرده. محصور در آنها، در مقابل آینه می ایستم. همه چیز مثل قبل است... تنها چشم های اشکبارم تصویرم در آینه را متفاوت کرده اند.

برچسب: gfhs cherryville,gfhs football,gfhs cheer,gfhs schedule,gfhs virginia,gfhs pwcs,gfhs calendar,gfhs bison,gfhs athletics,gfhs va, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 4:42

ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد
.
.
.
.
.

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 4:42

کم کم دارم یه این فکر میفتم که تو این دنیا هرچی انتظار و توقعت از آدما کمتر باشه، بیشتر می بازی. شاید اگه انتظاراتت رو از دیگران بالا ببری، به نظر دست نیافتنی و بهتر میای. شاید اگه توقعت کم باشه خیلی پیش پا افتاده و ساده برسی. شاید باید اصرار داشته باشی بهترین رستوران ها باید بری و قانع نباشی به یه دیزی سرای سی متری کوچیک تو یه خیابون پایین شهر. شاید باید یه خونه لوکس و زیبا تو یه منطقه خوش آب و هوا و باکلاس شهر رو درخواست کنی و پیشنهاد بدی نه یه سوییت ساده ولی تمیز توی قسمت جنوب شهر. شاید باید برای دوست داشتن و لبخند و رضایتت باید ده برابرش رو انتظار داشت

برچسب: اصعب انتظار؟, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 4:42

همه چیز داره سخت و جانفرسا می گذره. واقعا جانفرسا . انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک و آدم های موجود روی زمین دست به دست هم دادن تا بشکنند این تن نحیف رنجورم را.

کارم... همسایه .... دانشگاه و پایان نامه ام... دکتر ارنست ،حتی در حال حاضر نزدیکان و عزیزترین هام!

میدونم که میگذره و همیشه اینطوری باقی نمیمونه، ولی یه سوال هی میاد تو ذهنم، یعنی واقعا همه ی این ماجراهای اعصاب خوردکن حسنا از پای دربیار! می گذره؟ واقعا؟!!!

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 10:33

از امروز هرچی خواستم به دیگران بگم رو اینجا می نویسم. دردسرش کمتره و البته توقع خودم هم کمتر میشه و کمتر اذیت میشم.

فایتییییییییییییییییینگ حسنای عزیز، فایتینگ

برچسب: از امروز زندگی تعطیل,از امروز دیگر پرسپولیسی نیستم,از امروز چه خبر,از امروز یه باری,امروزه از نوید راستی,امروز از, چه خبر,امروز از ایران چه خبر,امروز از مجلس چه خبر,امروز از اولش,امروز از تهران چه خبر, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:02

اینکه من دلم میخواد یکی باشه که برام گل بخره، خیلی چیز زیادیه؟ چرا همش من باید راه و بیراه ،با دلیل و بی دلیل برای همه گل بخرم؟ یادمه یکی از دوستام یه روز که خیلی دلم گرفته بود بهم گفت شاد باش خوش باش برو گلفروشی برای خودت گل بخر! ولی من حس کردم اگه اینکارو بکنم دیگه خیلی خیلی احساس تنهایی می کنم.

هر هفته که از دانشگاه دارم میام سمت خونه، دم ایستگاه مترو که می رسم آقای گل فروش با گل های خوشگلش ایستاده و من به این فکر می کنم .... شاید یه روز....

برچسب: فراهانی,گل,گلاره عباسی,گلشیفته,گل گاوزبان,گل نرگس,گل رز,گلشيفته فراهاني,گلستان,گل گلدون من, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:02

اینکه من از همسایه شون متنفر شدم، برای خودم کاملاً قابل قبول و عادیه. خوشگل ترینه، مناسب ترینه، مثل خودم هدیه میده( آهان، پس هدیه هم میده)، تحصیلکرده است، شاغله، خانواده ی خوبی داره و از همه مهم تر مانعی که وجود داره، قراره چند ماهه دیگه برطرف بشه ان شااااء اله!!!! از دیشب دارم به این موضوع فکر می کنم. صبح زود که از خواب بیدار شدم خود بخود و دیگه خوابم نبرد، دوباره که تجزیه و تحلیل کردم، خیلی دلم برای خودم سوخت اولش... سوخت .... سوخت.... سوخت، بعد از یه ساعت سوختن مکرر و بلندشدن دودش، یهویی بیخود و بی جهت این فکر جرقه زد تو ذهنم که دلشم بخواد، من خیلی عالی ام، ا

برچسب: همسایه جهنمی,همسایه ها,همسایه های ایران,همسایه محسن چاوشی,همسایه من,همسایه جهنمی برای اندروید,همسایه مغرور من,همسایه من رمان,همسایه جهنمی دانلود,همسایه زن, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:02

در حال حاضر هم خودم بلاتکلیفم از نظر احساسی، هم اون بنده خدارو بلاتکلیف که نه، ولی متعجب کردم. حس خیلی بدی دارم آخه. آخرین باری که دیدمش و رفت، این حس بیشتر و بیشتر و بیشتر شد. اینکه نهار خورده بود، اینکه تا من گفتم "سوار شو" قبول کرد و بدو سوار مترو شد و رفت. اینکه کارش مقدم بر همه چیز و همه کسه حتی من. اینکه بعدش تا شب، خودش زنگ نزد و پیامک هم نداد، بیشتر مزید برعلت شد. و امروز... امروز صبح به این نتیجه رسیدم که ای حسنا خانوم ساده دل، اونی که تو آب نمکه تویی نه دیگران. چی فکر کردی؟ چقدر خودتو دست بالا گرفتی بیچاره. و من این حس رو ، این تقسیم شدن رو و خیلی چیزای

برچسب: بلاتکلیفی استخدامی,بلاتکلیفی در زندگی,بلاتکلیفی پتروشیمی بیستون,بلاتکلیفی در عشق,بلاتکلیفی در رابطه,بلاتکلیفی در ازدواج,بلاتکلیفی نیروهای شرکتی,بلاتکلیفی عشق,بلاتکلیفی چیست,بلاتکلیفی قیمت خودرو, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:02

امروز زنگ زد. اول شروع کرد به تظاهر کردن و وانمود کردن که همه چیز راست بوده و بعد اقرار کرد که همه چیز فقط یه شوخی بوده...

تا درست و حسابی به غلط کردن نندازمش محال ممکنه که ببخشمش.

البته دیگه هیچ دوستی و رابطه ای نیز در کار نخواهد بود. همه چیز برمیگرده به حالت سابق یعنی فقط روابط در حد همون صحبت کردن های معمولی و کاملاً رسمی و لاغیر.

برچسب: باز هم یه صبح دیگه, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:02

خیلی مشکل است آدم تمام وقت مراقب خودش باشد تا آنچه احساس می کند، نگوید...

با اینکه میدونستم عمراً امروز زنگ بزنه یا پیامک بده ولی با این حال باز هم هربار صدای گوشیم بلند شد دلم میخواست اون باشه...

بیچاره حسنا....

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:02

خداحافظی کردیم.آرزوی موفقیت برای همدیگه و تمام. اون رو که میدونم عین خیالش نخواهد بود، ولی من احتمالا کمی طول بکشه که از این دائم فکر کردن بهش دست بردارم. شروع این رابطه اشتباه بود. از اول هم حداقل من میدونستم که کار به فرجام نخواهد رسید. شاید بعضیا تو این دنیای بزرگ، قرار نیست یه چیزهایی رو تجربه کنن، یه اتفاقات قشنگی براشون بیفته و یه سری حرف ها رو هم نه بشنون و نه کسی باشه که بهش بگن. بنده های شاکر اینطور مواقع چی میگن؟! خدایا راضی ام به رضای تو ، راضی ام ، راضی ام ، راضی ام. فقط کمکم کن که هم بتونم زود فراموشش کنم و هم هیچکس دیگه ای نیاد تو زندگی ام. بالا

برچسب: رفت برای همیشه,او رفت برای همیشه,عشقم رفت برای همیشه,پدرم رفت برای همیشه, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:01

میخواد مطمئن بشه تو همون الاغی هستی که باهاش می لاسیدی!!!!

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:01

صفحه بندی